سریال قهرمانان سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1388 در ساعت 03:11 AM
نویسنده : رها
عنوان : گریه هم عقده ی ما را نگشود

 

دست خودم نیست. اشکام از ناباوریه.   

نمی گم سرنوشته. همش انتخابه. خودم انتخاب کردم چیزی رو که همیشه ازش می ترسیدم. بازم جدایی. باز دوری. بازم حسرت.باز چمدون های پر از لباس. باز جعبه های پر از خاطره. اما این بار فرقش اینه که خودم خواستم. فرقش اینه که یه نفر اون سر دنیا منتظره تا من با همین چمدون ها  و جعبه ها برم پیشش. یه نفر با یه قلب مهربون منتظره تا برگردم.  

بر می گردم و تنهاییمو تو نگاهش فراموش می کنم. دستهای نوازشگرش  این همه غمو که رو دلم نشسته پاک می کنه٬ مطمئنم. عشقش برام انقدر با ارزشه که به خاطرش دارم تا اون سر دنیا می رم. اصلا هر جای دیگه هم که بره باش می رم. به امید روزی که اون جای دیگه وطن باشه. 

 وطن زیبا و دوست داشتنی من٬ ایران.



زمان ثبت : شنبه 23 خرداد ماه سال 1388 در ساعت 00:43 AM
نویسنده : رها
عنوان : حالا می خوای رویاهات رو به باد بسپار!!!

من به زودی می میرم! تمام دستام زخم و زیلی شده و پاهام هم کبود. امروز هم دستم موند لای در سردخونه!!! انقدر که تو این مکدونالد باید بدوی و همه کارا رو تند و تند انجام بدی تا مشتری یه ثانیه هم منتظر نمونه.شاید برا همینه که همیشه انقدر شلوغه. خلاصه اینکه اینجا همه کاری باید بکنیم. همه حتی مدیر ها هم زمین می شورن و شیشه پاک می کنن! البته من از این بابت شکایتی ندارم چون خیلی چیز های جدید یاد گرفتم و تجربه ی خوبی برام بوده. 

 کمتر از ۱۰ روز دیگه به برگشتنم مونده. هم خوشحالم هم ناراحت.دلهره دارم کمی. نه واسه رفتن . واسه برگشتن. برا این تصمیمی که گرفتم. باید همه زندگیمو جمع کنم تو چند تا جعبه.خیلی چیز ها رو نمی تونم بیارم. خیلی از آدم ها رو هم نمی تونم با خودم بیارم...عزیز ترین هامو (خیلی دوستتون دارم٬ هر جا که باشم...) 

 تازه با دعوایی که با مامان بابام دارم فکر کنم برگردم مجبور بشم خونه ی جدا بگیرم. می دونم که شاید خیلی عجیب به نظر بیاد. همه می گن دختره بی جنبه تا رسید مثل خارجی ها شده و اصل و نصبشو یادش رفته. اما در واقع من ۲ ساله که مستقل شده م. اگر خیلی بخوام دقیق بگم ۱۵ ساله که مستقل شده م. آره از وقتی که سپهر دنیا اومد بهتر بود که من مستقل بار بیام تا بتونم مسوولیت های بیشتری رو به عهده بگیرم...بگذریم ...موضوع اینجاست که اونها یادشون رفته٬ خیلی چیز ها رو یادشون رفته.اما من هم حقی دارم. حق انتخواب. حق لذت بردن از زندگی. حق عشق ورزیدن. چیزی که از نظر اونها فقط با ازدواجه که معنی پیدا می کنه. در غیر این صورت باید تیکه ها شونو٬ اخم هاشونو ٬قهر هاشون رو تحمل کنم فقط به جرم اینکه می خوام آزادانه یه نفر رو دوست داشته باشم و بی قید و شرط دوست داشته بشم....



زمان ثبت : پنجشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1388 در ساعت 01:39 AM
نویسنده : رها
عنوان : اعتماد

باز اومدم کافی تایم . یه آقای یونانی میز بغلی نشسته. این مردم واقعا دلشون پره. در عرض ۱۰ دقیقه برام تعریف کرد که یارو ۳۱ ساله ازدواج کرده اما زنش الان طلاق می خواد! اولش به من می گه: ازدواج کردی یا نه؟ می گم: نو. می گه: کامان! چطور دختر خوشگلی مثل تو؟ می گم: نو بات آی هو بوی فریند. یعنی مزاحم نشو. می گه: دونت مری! هیچوقت ازدواج نکن! خله بابا. الانم من سرمو کردم تو کامپیوتر که دیگه حرف نزنه...دلم هم براش می سوزه ها اما برا خودم بیشتر می سوزه! 

اوضاع و احوالم بهتره. کارم شروع شده.البته بابا باز بی کار شده :( عیب نداره نوبتی هم باشه نوبت منه! طفلک بابام نزدیک ۴۰ ساله که داره کار می کنه. واقعا بسش نیست؟ 

انرژی بیشتری دارم این روزا. سعی می کنم آب زیاد بخورم. کتاب بیشتر بخونم مثبت فکر کنم و از اونجا که زندگی خیلی غیر قابل پیش بینی شده می خوام حالشو ببرم و به هیچی فکر نکنم. باید بیشتر مواظب باشم. مواظب اینکه یه وقت مغرور نشم. یه وقت اشتباه نکنم تو رفتارم. نباید اشتباه کنم. مبادا اشتباه کنی...

و خلاصه

نگاه از صدای تو ایمن می شود 

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی عزیز